در این لحظه، زمان ایستاده بود؛ فقط او، نازِ بیپایانش و دلچسبی که در نگاهش میدرخشید. این صحنهی ساده، پر از احساس و لطافت است؛ احساسی که هر کس میتواند در دلش حس کند، حتی اگر کلمات کافی نباشد تا تمام زیباییاش را توصیف کند.
دختر ۱۸ ساله، با چشمانی که همچون شبهای پرستاره میدرخشند، به آرامی در کنار پنجرهای که نور ملایم غروب را به داخل میکشید، نشسته بود. نازِ او در هر لبخند، در هر نگاه، در هر تکانِ موی نرماش حس میشد؛ انگار که بهتازگی از بادی شگفتانگیز میگذرد و همه چیز را به زیباییاش میبازد. kon dadan dokhtar 18 sale ba naz
دستهایش به آرامی بر لبهی میز استراحت میکرد؛ انگشتانش که بهنرمگی بر کاغذ میلغزیدند، نوشتن یک نامهی کوتاه که در آن بهدستنوشتهی دلسوزی برای کسی که دوستش دارد، میپرداخت. صدای نازک و ملایماش وقتی از لبانش میافتاد، همانند یک نغمهی دلنواز، فضا را پر میکرد. نازِ او در هر لبخند، در هر نگاه،